موبایل من

اکتبر 31, 2010

حتی خط موبایلم ایرانسل نیست، که هر از گاهی یه اس ام اس بیاد واسم. اونوقت با اعتماد به نفس به خودم بگم ایرانسله.

واقعا من چرا موبایل دارم؟

جستجو

اکتبر 17, 2010

من نمی دونم اونی که این عبارت

مرگ در وبلاگ fivemin

رو سرچ کرده تا به وبلاگ من رسیده چه هدفی داشته؟

خودش بیاد خودش رو معرفی کنه.

گردنه حیران

اکتبر 16, 2010

اگر می خواهید هیچ گاه، دلتنگ نشید، هیچ وقت توی فصل بهار، توی گردنه ی حیران، به کسی یاد ندید با دستاش زنبور بگیره!

زن زندگی

اکتبر 12, 2010

اگر راننده تاکسی بودم، وقتی زنم رو سوار می کردم، دیگه مسافر سوار نمی کردم.

ولی من که زن ندارم

بدهکاری

اکتبر 8, 2010

راستی تا یادم نرفته، صد هزار تومن هم بدهکار امام رضا هستم، نمی دونم چرا نمیاد بگیره، یعنی نمی خوادش؟

مرگ

سپتامبر 27, 2010

همیشه تو خیالات باطلم فکر میکردم که اگر بمیرم. یه صنم تو زندگیم هست که برام ناراحت میشه و ممکنه واسم گریه کنه. الان میدونم واسم تره هم خورد نمیکنه.

قوانین مورفی

سپتامبر 11, 2010

نمی دونم چرا از زمانی که توی یکی از کتابای درسی دانشگاه (یا درس سی بود یا مهندسی نرم افزار) خیلی وقت پیشا اولین قانونش رو خوندم مجذوبش شدم.

واسه همین چندا از قانوناش رو اینجا مینویسم.

اولین قانون مورفی:

اگر یک راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشد، او همان یک راه را پیدا می‌کند!

قوانین جدید تر

هر کاری دو برابر آنچه فکرش را می‌کنی وقت می‌برَد؛ مگر این‌که آن کار، ساده به نظر برسد، که در آن صورت، سه برابر وقت می‌گیرد.

هر چیزی که بتواند خراب شود، خراب می‌شود؛ آن هم در بدترین زمان ممکن.

در صورتی که شانس انجام درست یک کار، پنجاه-پنجاه باشد، احتمال غلط انجام دادن آن، نود درصد است.

وسایل نقلیه، اعم از اتوبوس و قطار و هواپیما و … همیشه دیرتر از موعد حرکت می‌کنند؛ مگر آن‌که تو دیر برسی، که در این صورت درست سر وقت رفته‌اند.

چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می‌کند، همان‌هایی‌اند که چند سال بعد، بیش‌ترین تنفر را از آن‌ها خواهد داشت.

فلسفه‌ی مورفی

لبخند بزن … فردا روز بدتری است

خواب

اوت 3, 2010

کاشکی میتونستم از خواب بیدار شم، نمی دونم از کجاش! ولی از یه جائیش. کاشکی از همون ظهرای گرم توی تهران. دوران بچگیم. بعضی وقتا فکر می کنم همون روز ظهر که خوابیدم، پنج، شش سالگیم رو میگم.، هنوز بیدار نشدم. واسه همینم هست که دیگه ظهرا نمیتونم بخوابم. چون اگر ظهر بخوابم میشه خواب ظهر توی خواب ظهر. شایدم اشتباهم این بود که تو یه ظهر وسط خوابم، خوابیدم. و تو یه حلقه بینهایت افتادم و همه چیز به هم ریخته. شاید پدر و مادرم منتظرند که من از خواب بیدار شم. وای خدا کنه اعضای بدنم رو اهدا نکنند. آخه الآن باید تو کما باشم. بیست سالی میشه از خواب بیدار نشدم. ولی نه! تو خواب نیستم. پدرم اونقدرا پولدار نبود که بتونه هزینه بیمارستان من رو تو این بیست سال بده.

شازده

اوت 2, 2010

از دست و زبان که بر آید که برای همه پستهای شازده کامنت گذارد؟

اسب سفید من

ژوئیه 22, 2010

مرا اسب سفیدی بود روزی!

تا جائی که یادمه قاطری سیاهی بیش نبود!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.